پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
434
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
يك بار پرده از روى كار او بيافتد روزى ناگهان بر اسب نشسته از لشكرگاه بيرون رفت . از اين رفتن او تنها كراسوس آگاهى داشت و به او گفته بود كه براى خبر آوردن از لشكرگاه دشمن مىرود . گفتهاند در آن روز كراسوس چون بيرون آمد جامه قرمزى كه سرداران روم مىپوشيدند در بر نداشته به جاى آن جامه سياهى پوشيده بود . ولى زود دريافته آن را عوض كرد . نيز درفشداران با سختى عقابها را از جاى خود بلند مىساختند كه تو گويى به آنجا دوخته شده بودند . كراسوس بر آنها خنديده فرمان شتاب داد و بر پيادگان نيز دستور داد كه با سوارگان هم قدم باشند و بدينسان راه مىپيمودند تا چند تنى از ديدهبانان بازگشته چنين خبر آوردند كه همراهان ايشان كشته شدند و ايشان به سختى جان در بردهاند . زيرا دشمن بسيار نزديك و آماده رزم مىباشند . در اين ميان ناگهان خروشى شنيده شد . كراسوس سراسيمه شده از شتابى كه داشت به سختى توانست نظمى به سپاهيان بدهد . نخست از روى راهنمايى كه كاسيوس كرد ميانه دستها و صفها فاصله داد تا بتواند جايگاه هرچه پهناورى را بگيرند و بدينسان از محاصره ايمن باشند و سوارگان را هم به اين دست و آن دست پخش نمود . سپس پشيمان گرديده از سپاهيان يك چهار گوشهاى ( مربعى ) پديد آورد كه از هر چهار سوى آماده جنگ باشند و سوارگان را هم ميانه اين چهارگوشه بخش نموده به هر يكى تيپى را برگماشت كه هيچ سوى از ياورى سوارگان بىبهره نماند . كاسيوس فرمانده يك دست و كراسوس كوچك ( پسر كراسوس ) فرمانده دست ديگر بوده خود كراسوس هم در دل سپاه جاى داشت . بدينسان سپاه را پيش مىبردند تا به كنار رودخانهاى به نام باليسوس « 1 » رسيدند كه اگرچه رود كوچكى بود ولى براى سپاهيان كه آن همه خشكى ديده و از گرما آسيبها يافته بودند بسيار به جا افتاد . بسيارى از سركردگان اين انديشه را داشتند كه شب را در كنار آن آب مانده و در اين ميان از شماره دشمن و از چگونگى كار آنان آگاهيها به دست آورده بامداد زود راه برگيرند . ولى كراسوس را پسر او و سوارگانى كه همراه آن پسر آمده بودند چندان به شتابش وامىداشتند كه اجازه ماندن نداده و فرمان راند كسانى كه مايل به خوردن چيزى باشند همچنان در حال صف
--> ( 1 ) . Balissus